تبليغاتX
ناب

ناب

من داداش غلام + بروبچ اس اس

سلام

حالتون خوبه؟

من که خیلی خوبم میدونین چرا؟به خاطر برد شیرین پرسپولیس.

 من دیروز نتونستم بیام تو نت واسه همین با تاخیر خوشحالیمو ابراز میکنم.ولی مهم نیست مهم اینه که پرسپولیس برد و هوادارانشو خوشحال کرد.ولی خدایی خوب حالشونو گرفتن من که حال کردم اینقدر جیغ زدم و داد زدم اول اینکه صدام گرفت دوم نزدیک بود مامانم از خونه بیرونم کنه!می گفت تو سکته نکنی من شانس میارم به خدا دست خودم نیست

سکته که خوبه من هر کاری واسه پرسپولیس می کنم. اخ جای یه 

ستاره ای مثل کاظمیان بد جوری خالیه. زیاد وراجی کردم مگه نه؟

این یه جمله رو هم بگم و تموم

 پرسپولیس دوست دارم

 

 

    گل اول توسط محسن خلیلی     

                  

وگل دوم توسط علی نیکی دم جفتشون گرم

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 15:4  توسط فائزه مکزیکی  | 

 ازدواج کاظمیان با ....

 یک 2ختر اماراتی!

این شایعه چندی قبل مثل بمب در محافل ورزشی امارات پیچید و حتی ایرانیان که مقیم شهر دبی بودند این قضیه باورشان شد که کاظمیان با یکی از 2ختران شیوخ پولدار اماراتی ازدواج کرده است و مهاجرین ایران به دنبال یافتن 2ختر اماراتی با لباس و مقنعه ی عربی در خودروی مدل بالای اقا جواد بودند.

عده ای می گفتند جواد با این 2ختر نامزد کرده و عده ای می گفتند ان 2ختر با یک ماشین تردد می کند و جواد با ماشین دیگر به دنبال او می رود و به خاطر دوری لز چشم خبرنگاران هیچ وقت با هم در یک خودرو سوار نمی شوند اما روزها گذشت و جواد مثل سابق تک و تنها به رفت و امد های خود بین محل اقامت و باشگاه الشباب ادامه داد و همه ی تعقیب کنندگان او بالاخره متوجه شدند که این خبر هم مثل بسیاری اخبار ازدواج جواد کاظمیان کذب بود. 

اینم داداش جواد من

                          

تقدیم به داداش جواد گلم

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 21:8  توسط فائزه مکزیکی  | 

 از تعطیلات عید نوروز خوشم نمی اید

 در سال جدید

 به فکر شکستن

 نردبان دیگران

 نباشیم

متولد چه سالی هستی؟

4/4/1356 در تهران

مجرد یا متاهل؟

مجردم

شاید در سال 87 طلسم مجرئ ماندن شما بشکند؟

ازدواج نمی تواند یک تصمیم از قبل تعین شده باشد.

ازدواج اتفاقی است که باید پخته شوی بعد به سراغت بیاید.

از زندگی خود راضی هستی؟

بله همراه با جانواده ام زندگی خوبی دارم.

پیشنهاد شما برای مجرد ها؟

شرایط خود را بدانند اول خود را بشناسند و بعد ازدواج کنند.

فیلم مورد علاقه ی پورسرخ؟

رفتگان-کاری از مارتین اسکور سیزی.

کتاب مورد علاقه؟

کتاب<شطرنج با ماشین قیامت> را 2بار خواندم.

کتاب پیشنهادی شما برای عوام مردم؟

<چنین گویند بزرگان>

ادم ولخرجی هستی؟

نه انچنان که شما می گویید!

اشپزی بلد هستی؟

بله.البته زیاد دستپختم خوب نیست.

غذای مورد علاقه ی شما؟

فسنجان.

اهل مد هستید؟

لباسی را می پوشم که به من بیاید نه انچه را که مد می شود شاید به من نیاید.

رنگ مورد علاقه ی شما؟

بستگی دارد مثلا برای ماشین مشکی را می پسندم ولی برای لباس سرمه ای.

پیشنهاد شما برای عوام مردم؟

عوض انکه به فکر شکستن نردبان رقیبمان باشیم به این فکر کنیم که او چگونه نردبان موفقیتش را ساخته تا ما نیز گام در همین مسیر برداریم.

به طالع بینی اعتقاد دارید؟

خیر اصلا اهل فال و طالع بینی و ستاره نیستم.

دوست دارید سال موش چه سالی باشد؟

سال توام با شادی و نعمت و پیشرفت.

بدترین خبری که در این سالها شنیدید؟

خبر فوت ناصر عبداللهی بابک بیات

زیباترین اتفاقی که در این سالها در حرفه ی بازیگری برایتان رخ داد؟

هم بازی شدن با حامد بهداد.

گل مورد علاقه ی شما؟

همه ی گل ها را دوست دارم.

معنی عشق از نگاه پورسرخ؟

یک احساس خوب ومحترم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 22:46  توسط فائزه مکزیکی  | 

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

بالاخره من برگشتم اگه بدونین چقدر دلم براتون تنگیده بود ولی خدایی عید باحالی بود جاتون خالی خوش گذشت.ما امثال هم ۱۲ بدر رفتیم مه ۱۳بدر اگه بخوام همه ی خاطره هامو بگم یه طومار میشه واسه همین یه خاطره از ۱۲ بدرم براتون تعریف میکنم:

عموی من یه سگ جدید خریده بود من باهاش رفیق نبودم ولی تصمیم گرفتم قهرمان بازی دز بیارم واسه همین به پسر داییم گفتم میای بریم تو باغ یه دوری بزنیم اونم گفت بریم یه کم که جلوتر رفتیم پسر داییم گفت ۲تا سگ اونجاست موظب باش بهتر جلوتر نریم من گفتم نه بابا ترس نداره که و جلوتر رفتم پسر داییم گفت این با بقیه فرق داره اخه کسی نبود به من بگه ۲ختر خوب الان وقت قهرمان بازی؟ من داشتم این طرف و اون طرف و نگاه میکردم که یکدفعه دیدم پسر داییم فرار کرد منم همین جوری پشت سرش دویدم همین که سرم و برگردوندم دیدم داره پشت سرم میاد من اینقدر ترسیده بودم که توان دویدن نداشتم نمیدونم چی جوری به خونه رسیدم پسر دایی من دیگه اخر معرفت چیزی بهم نگفت فقط خودش فرار کرد.من وقتی رفتم خونه ۴ستون بدنم میلرزید من موندم و زد حالایی که خانواده میزد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 12:52  توسط فائزه مکزیکی  |